یادداشت - آبان 1386
چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

کارخونه دار: آقا کارخونه ساختیم  چه کارخونه ای یه قطره روغن زمین نمیریزه ُهیچ صدایی نمیاد ُ این دستگاه های ما هیچ صدایی نمیدنُ همه جا تمیزه تا حالا کارخونه ای به این تمیزی دیدین ُ همه چی رو قانون ساخته شده .

خبرنگار: همه اینا کاره خودتونه؟

کارخونه دار: نه آقا بلژیکی ها اومدن همه چی رو ساختن به ما گفتن اینجا کارگاه باشه ُ اینجا انباری ُ اینجا اتاق مدیرُ اینجا توالت ُ اینجا آشپزخونهُ  کامپیوتر ها رو انجا بذارینُ انجا میز بذارینُ ارباب رجوع اینجا بشینه ُ اینجا راهرو باشه ُدر کارخاخونه این جنسی باشهُ لباس کارگرا این فرمی باشه ُ آقای مدیر عامل اینجوری لباس بپوشهُ مبادا لباس آستین کوتاه بپوشیدُ اجازه صادرت هم ندارید ُ هواستون هم جمع کنید اگه این کارارو کردید که آخر ماه کارت ۱۰۰  آفرین میگیرید ولی اگه به دستورهای ما گوش ندید گوشتون رو می کشیم.

خبرنگار:خودوتون چیکار کردین؟

کارخونه دار: ما خیلی کارا مثلا قیمت اجناسمون  از خارجی ها ارزون تره

 خبرنگار: چه خوب چه طوری؟

کارخونه دار: آقا امان از دسته این بلژیکی ها اومدن به ما یاد دادن که لازم نیست همه چی رو خودتون بسازید ُ یه سری اجناس رو با شما میفروشیم ما بقی رو  هم سفارش بدین بقیه بسازن شما فقط اسمبل کنید خیلی راحت این جوری قیمت تموم شده میاد پایین.

خبرنگار: چه جالب دیگه چی:

کارخونه دار: این بلژیکی ها یه چیزایی به ما یاد میدن که عقل جن هم بهش نمیرسه  حال بعدا تو یه جلسه خودمونی میگم که دیگه چیا یادگرفتیم.


تور خدا حال و روزه مارو می بینید

آخه یکی نیست بگه اینو که آدم همه چیرو خودش نمی سازه رو منه احمق هم میدونم! دیگه لازم نبود بلژیکیه به شما بگه!

می بینید  ما باید با کیا مصاحبه کنیم تازه آخرش جالبه:

ببخشید آقای خبرنگار این خبره ما  میشه با عکس کارشه میشه خبر یک بشه؟

باور کنید من آخرش یکی از اینارو به قصده کشت میزنم!

 

 

چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم


راستی یادم رفته بود بگم این آقای رو که دار میزنن  صنعته خودمونه
جمعه 18 آبان ماه سال 1386

نمیدونم داستان چی بود *نمیدونم کی چیکار کرده بود* ولی بعضی ها حرفشون و قلمشون حجته* وقتی می نویسند پس هست*چون واسه قلمشون حرمت قایلند* یعنی اتفاق افتاده* *یعنی یکی یه (ببخشید) زٍری زده*یعنی به کارشون  توهین شده*یعنی به همه  ما توهین شده* (بازم ببخشید) واقعا خاک بر سرما کنن که هرکی از راه می رسه در مورده ما همچین فکری می کنه* البته باز هم خاک برسر ما که هر کسی رو به عنوان همکار قبولش می کنیم*  دفعه قبل نزدیک روز خبر نگار بود که آقای ( خ ) از (و .ص) به منم زنگ زد اونموقع نمی دونستم دردمو به کی بگم! 


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386

برگردیم به عقب

2ماهه پیش : این شایعه دهن به دهن می چرخه: بچه ها روزنامه پول نداره فعلا حقوق نمیدن!

۱ماهه پیش : دامنه شایعه گسترده تر میشه :همچنان پول ندارن اوضاع خیلی خرابه تحمل کنید!

شنبه پیش :  از طرف مدیریت اعلام شد: ۴ صفحه سیاه سفید میشه!  (ولی اعمال نشد)

۲ شنبه صبح : باز هم از طرف مدیریت اعلام شد: ۴ صفحه کم می کنیم میشیم ۱۲ صفحه ولی نیروی انسانی تعدیل نمیشه!

۲ شنبه عصر : بعد از شیطنت بعضی ها: ۴ نفر از نیروهای تحریریه باید برن!

( دل تو دله بچه ها نیست: یعنی اون ۴ نفر کین)

خوب معلومه دیگه از همه مظلوم ترها!

 واقعا چرا؟


یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386


هورااااااااااااااااااااااااااااا ما یک ساله شدیم

یک ساله پیش در چنین روزی من عروسیم بود!

 


   1      2    >>